اثر آثار هوشنگ ابتهاج (سایه) در حافظۀ ادبی / جمعی ایرانیان

نوع مطلب: متن های اساسی در خاورمیانه شناسی

سارا متقی/ پژوهشگر مهمان و عضو گروه مطالعات ادبیات سیاسی و متن های اساسی

توضیح

ملتِ منهای تاریخ و فرهنگ، بسان کودکی بی خاطره است که فاقد اطلاعی از گذشته و انتظاری از آینده است. اتصال آن گذشته به اکنون و فردا از رهگذر ادبیات است که در قالب های گونه گونی چون شعر، نمایش، ترانه، داستان و رمان منتشر و منعکس می شود. اشعار افرادی چون مولوی، حافظ، نظامی، سعدی، سایه و شفیعی کدکنی عهده‌دار چنین رسالتی هستند. متن زیر با این مفروض تنظیم شده است که ضمن یادآوری اهمیت نگهبانی از هویت ممتاز ایرانی، سهم و وزن شاعرانی چون سایه را در نگهداری لاله در برابر بادها را تذکر می دهد. امید است بتوان خاورمیانه شناسی را از وادی تنگ و قاصر سیاسی ـ امنیتی فراکشید و بسان مراکز و دانشگاه های پیشرو دنیا، رخدادها و روندها را نه از روزنه حوادث صرفاً سیاسی که از پنجره بزرگ ادبیات و متن های اساسی نظاره نمود.

***

طی چند دهه اخیر، سایه و شعر او همواره یکی ار موضوعات پرجاذبۀ بحث و بررسی بوده­اند؛ به گونه­ای که عام و خاص، اظهار نظر در این باره را از خویش دریغ نکرده­ اند. در مرداد 1401 با پیش­آمدِ شوک خبری درگذشت هوشنگ ابتهاج، تب و تاب این توجهات به نحو چشمگیری فزونی یافت. در حالی که این شاعر دوران ساز ، در زمان زیستش، در زادگاهش، رشت، مورد بی مهری های گونه گون بود، پس از درگذشتش، میان گروه­های فرهنگی و سیاسی بر سر پذیرش تابوت و خاکسپاری وی رقابت ها شکل گرفت و سرانجام، با وجود اعمال محدودیت­هایی، سایه در باغ محتشم رشت ضمن استقبال پرشور مردم و اهالی فرهنگ و هنر به خاک سپرده شد. اما آگاهان به تاریخ تراث و میراث نیک می دانند که سایه در حافظه ما ایرانیان نقش دارد و بر نظر ما نشسته است. در نویسه زیر با این نگاه به نقش و مصادیق ادبیات سایه در تعریف و تقویت هویت ایرانی می پردازیم.  

گفتنی است یکی از مباحث پرتکرار در این میان، چرایی شهرت و محبوبیت سایه است که بسیاری استفاده او از قالب غزل به عنوان محبوب­ترین قالب شعر فارسی و خوانده شدن اشعار او توسط خوانندگان را دلیل اصلی آن می­ دانند. این یادداشت می کوشد، با اشاره به معروف­ترین اشعار سایه از یک سو هر دوی این پاسخ­ها را ارزیابی و رد کرده، از دیگر سو، توجه مخاطبان را به سهم بزرگ او در حافظۀ ادبی ایرانیان جلب کند.

نیک می دانیم که در میان شنوندگان یک قطعۀ موسیقی، کم­تر کسی­ست که به شاعر و تصنیف ­سرای اثر نیز توجه کند. این عادت عوام است که قطعه ­ای را می ­شنوند و زمزمه می ­کنند، بی که درصدد جست­وجوی نام شاعر آن برآیند. با وجود تصنیف­ های بسیاری که آفریدۀ سایه است؛ امروزه تنها چند تصنیف از او بیش از همه در خاطر جمعی ایرانیان باقی مانده است. سرود سپیده (ایران ای سرای امید) و سرگشته (تو ای پری کجایی) از این قبیلند. غزلی چون در کوچه ­سار شب (درین سرای بی­کسی کسی به در نمی­زند...) نیز گرچه با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی محمدرضا لطفی زینت شده است، اما بدیهی به نظر می ­رسد که همۀ محبوبیتش را مدیون این آهنگ نیست. افزون بر این، اشعاری از سایه چون غزل گنج گم­شده (هوای روی تو دارم نمی ­گذارندم...) و نیماییِ ارغوان، سال­ها پیش از آن که (به ترتیب) توسط همایون شجریان و علی­رضا قربانی (و دیگران) خوانده شوند؛ سروده شده و به شهرت رسیده بودند.

در ادامه، با اشاره به معروف­ترین اشعار سایه، بر خوانندگان روشن خواهد شد:

1. محبوبیت سایه به آهنگ­های ساخته شده از اشعارش گره نخورده است.

2. غزل، تنها قالب شعری محبوب نزد فارسی­زبانان نیست. گرچه سایه بیش­تر در این قالب طبع­ آزمایی کرده و در غزل­سرایی شهره است؛ اما وجود چندین شعر نیمایی در زمرۀ معروف­ترین آثار او، گواه آن است که اگر شعری زیبا سروده شود و از بخت دیده شدن توسط مخاطبان نیز برخوردار گردد، ذائقۀ ایرانی، فارغ از نوع قالب شعر از آن استقبال خواهد کرد.

3. در آخر آن که پُرشماریِ آثار معروف سایه (با وجود متوسط بودن حجم کلی اشعاری که در قالب کتاب به دست مخاطبان رسیده)، موجب شده است که او سهم کم­ نظیری در حافظۀ ادبی ایرانیان به دست آورد، به گونه ­ای که می­ توان او را از این جهت با حافظ و سعدی سنجید. این در حالی­ست که او هرگز نه شاعر دربار بوده و نه شاعر بیت، نه در قاب جادویی تلویزیون دیده شده و نه محبوبیت او با فعالیت ایرانیان در شبکه­های اجتماعی چون اینستاگرام آغاز گردیده است.

معروف­ترین اشعار سایه بر حسب میزان بازنشر در بستر نت، شبکه­ های اجتماعی، خوانش توسط خوانندگان و گویندگان و زمزمۀ شاعران و شعردوستان:

1. تصنیفِ سپیده (ایران ای سرای امید)

2. تصنیفِ  سرگشته (تو ای پری کجایی)

3. تصنیف حصار (ای عاشقان، ای عاشقان پیمانه­ها پر خون کنید...)

4. غزلِ رحیل (فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت/ دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت...)

5. غزلِ یار گم­شده (گر چشم دل بر آن مه آیینه­رو کنی/ سیر جهان در آینۀ روی او کنی...)

6. غزلِ زبان نگاه (نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه­رسان من و توست...)

7.غزلِ سرشک نیاز (دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود/ هوا گرفتۀ عشق از پی هوس نرود...)

8. غزلِ بی­نشان (زین­گونه­ام که در غم غربت شکیب نیست/ گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست...) با بیت معروفِ «عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد/ ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست»

9. غزلِ ترانه (تا تو با منی زمانه با من است/ بخت و کام جاودانه با من است...)

10. غزلِ بهانه (ای عشق همه بهانه از توست/  من خامشم این ترانه از توست...)

11. غزلِ در کوچه­سار شب (در این سرای بی­کسی کسی به در نمی­زند/ به دشت پرملال ما پرنده پر نمی­زند...)

12. غزلِ لب خاموش (امشب به قصۀ دل من گوش می­کنی/ فردا مرا چو قصه فراموش می­کنی) با بیت معروفِ «دستم نمی­رسد که در آغوش گیرمت/ ای ماه با که دست در آغوش می­کنی»

13. غزلِ بعد از نیما (با من بی­کس تنهاشده، یارا تو بمان/ همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان...)

14. غزل گریۀ شبانه (شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت/ دوباره گریۀ بی­طاقتم بهانه گرفت...)

15. غزلِ ازلی (چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی/ چراغ خلوت این عاشق کهن باشی...)

16. غزلِ آواز بلند (وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی/ تا با تو بگویم غم شب­های جدایی...)

17. غزلِ آینه در آینه (مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا/ سایۀ او گشتم و او بُرد به خورشید مرا...)

18. غزلِ همیشه در میان (نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان/ سوی تو می­دوند هان ای تو همیشه در میان...) با بیت پایانیِ معروفِ «پیش تو جامه در برم نعزه زند که بردرم/ آمدمت که بنگرم، گریه نمی­دهد امان»

19. غزلِ انتظار (هوای آمدنت دیشبم به سر می­زد/ نیامدی که ببینی دلم چه پر می­زد...)

20. غزلِ زنده­وار (چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری/ نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری/ غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد/ که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...)

21. غزلِ در قفس (ای برادر، عزیز چون تو بسی­ست/ در جهان هر کسی عزیز کسی­ست...)

22. غزلِ هنر گام زمان (امروز نه آغاز و نه انجام جهان است/ ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است/ گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری/ دانی که رسیدن هنر گام زمان است...) با بیت­های معروفِ «دردا و دریغا که در این بازی خونین/ بازیچۀ ایام دل آدمیان است»، «ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی/ دردی­ست در این سینه که همزاد جهان است» و «خون می­چکد از دیده در این کنجِ صبوری/ این صبر که من می­کنم افشردن جان است»

23. غزلِ  انتظار (بازآی دلبرا که دلم بی­قرار توست/ وین جان بر لب آمده در انتظار توست...)

24. غزل راهی و آهی (پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم/ که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم) با بیت معروفِ «چه غریبانه تو با یاد وطن می­نالی/ من چه گویم که غریب است دلم در وطنم»

25. غزلِ گنج گم­شده (هوای روی تو دارم نمی­گذارندم/ مگر به کوی تو این ابرها ببارندم...) از بیت­های معروف: «غمم نمی­خورد ایام و جای رنجش نیست/ هزار شکر که بی­غم نمی­گذارندم»

26. غزلِ  روشنِ گویا (دیری­ست که از روی دل­آرای تو دوریم/ محتاج بیان نیست که محتاج حضوریم...)

27. غزلِ غریبانه (بگردید، بگردید، درین خانه بگردید/ درین خانه غریبید، غریبانه بگردید...)

28. غزلِ غم­پرست (تو می­روی و دل ز دست می­رود/ مرو که با تو هرچه هست می­رود..) با حسن ختام معروفِ «شب غم تو نیز بگذرد ولی/ درین میان دلی ز دست می­رود»

29. غزلِ رنج دیرینه (حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست/ آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست/ این همه رنج کشیدیم و نمی­دانستیم/ که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست...)

30. غزلِ چندین هزار امید بنی­آدم (گفتم که مژده­بخش دل خرم است این/ مست از درم درآمد و دیدم غم است این...) با بیت شاخصِ «یک دم نگاه کن که چه بر باد می­دهی/ چندین هزار امید بنی­آدم است این»

31. غزلِ مرغ دریا (آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت/ در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد/ تنه­ای بر در این خانۀ تنها زد و رفت...)

32. غزلِ (چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی/ به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی...)

33. غزلِ خواب و خیال (نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت/ پردۀ خلوت این غمکده بالا زد و رفت...) با بیت معروف «بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند/ آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت؟»

34. غزلِ ( نگاهت می­کنم خاموش و خاموشی زبان دارد/ زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد...)

35. غزل (زمان میان من و او جدایی افکنده ست/ من ایستاده در اکنون و او در آینده ست...) و ابیات شاخصِ «به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم/ که راه، دورتر از عمر آرزومند است» و «ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت/ بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است»

36. غزلِ (زندگی زیباست ای زیباپسند/ زنده­اندیشان به زیبایی رسند) با بیت شاخص «مردن عاشق نمی­میراندش/ در چراغ تازه می­گیراندش»

37. غزل نقش پرنیان (هزار سال درین آرزو توانم بود/ تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود/ تو سخت ساخته می­آیی و نمی­دانم/ که روز آمدنت روزی که خواهد بود...)

38. غزل اشک واپسین (به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم/ به دل امید درمان داشتم درمانده ­تر رفتم...)

39. مثنویِ سماع سوختن (عشق شادی­ست، عشق آزادی­ست / عشق آغاز آدمی­زادی­ست...) بیت­های شاخصِ «مرغ شبخوان که با دلم می­خواند/ رفت و این آشیانه خالی ماند» و «آهوان گم شدند در شب دشت/ آه از آن رفتگان بی­برگشت...»

40. رباعیِ بُرد «گر خون دلی بیهُده خوردم، خوردم/ چندان که شب و روز شمردم، مُردم/ آری همه باخت بود سرتاسر عمر/ دستی که به گیسوی تو بردم، بردم»

41. دوبیتیِ گل زرد «گل زرد و گل زرد و گل زرد/ بیا با هم بنالیم از سر درد/ عنان تا در کف نامردمان است/ ستم با مرد خواهد کرد نامرد»

42. چهارپایۀ درد گنگ (نمی­دانم چه می­خواهم بگویم/ زبانم در دهانِ باز، بسته­ست/ در تنگ قفس باز است و افسوس/ که بال مرغ آوازم شکسته ­ست...)

43. نیماییِ (می بینم/ آن شکفتن شادی را/ پرواز بلند آدمیزادی را/ آن جشن بزرگ روز آزادی را...)

44. نیماییِ شاید (در بگشایید/ شمع بیارید/ عود بسوزید/ پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب/ شاید/ این از غبار راه رسیده آن سفری همنشین گمشده باشد.) که به اشتباه به سالروز بازگشت امام خمینی به ایران، نسبت داده می ­شود، حال آن که در 1331، یعنی 26 سال پیش از وقوع انقلاب 57 سروده شده است. (پیرپرنیان­اندیش، ص1217)

45. نیماییِ (بر سنگ گوری تازه نامی هست/ دارنده این نام را هرگز ندیدم من...) با پایان­بندی معروفِ «دیگر کسی این جا نمی­پرسد:/ این خفته در خاک از کجا و از کدامان است؟/ می­دانند او فرزند ایران است.»

46. نیماییِ بر سواد سنگفرش راه (با تمام خشم خویش/ با تمام نفرت دیوانه­وار خویش/ می­کشم فریاد:/ ای جلاد/ ننگت باد...)

47. نیماییِ گالیا (دیرست گالیا/ در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان...)

48. نیماییِ بوسه با حسن ختام معروفِ «من ز جا برخاستم/ بوسیدمش»

49. نیماییِ گریز (از هم گریختیم/ و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ/ بر خاک ریخیتم...)

50. نیماییِ مرثیۀ جنگل (امشب همه غم­های عالم را خبر کن/ بنشین و با من گریه سر کن/ گریه سر کن...)

51. نیماییِ گریۀ سیب با سطرهای معروفِ «من درین خانۀ تنها، تنها/ غم عالم به دلم ریخته بود»

52. نیماییِ کیوان ستاره بود (ما از نژاد آتش بودیم/ همزاد آفتاب بلند اما/ با سرنوشت تیرۀ خاکستر...) با سطرهای معروفِ «کیوان ستاره بود/ با نور زندگانی می­کرد/ با نور درگذشت...»

53. نیماییِ آه آینه (او را ز گیسوان بلندش شناختند...)

54. نیمایی ارغوان (ارغوان! شاخۀ همخونِ جداماندۀ من/ آسمان تو چه رنگ است امروز/ آفتابی­ست هوا؟/ یا گرفته­ست هنوز؟ ...)

55. نیماییِ برای روزنبرگ­ها با سطر معروفِ «تو در من زنده­ای، من در تو، ما هرگز نمی­میریم»

56. نیماییِ آزادی (ای شادی/ آزادی/ ای شادی آزادی/ روزی که تو باز آیی/ با این دل غم­پرورد/ من با تو چه خواهم کرد؟)

57. نیماییِ (ارغوان می­بینی؟/ به تماشاگه ویرانی ما آمده­اند...)

58. نیماییِ زندگی (چه فکر می­کنی؟/ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته­ایست زندگی؟...) با پایان­بندی معروفِ «زمان بی­کرانه را/ تو با شمار گام عمر ما مسنج/ به پای او دمی­ست این درنگ درد و رنج/ به سان رود/ که در نشیب دره سر به سنگ می­زند/ رونده باش/ امید هیچ معجزی ز مرده نیست/ زنده باش»

59. نیماییِ تاسیان (خانه دلتنگ غروبی خفه بود/ مثل امروز که تنگ است دلم...) با سطرهای شاخص «آری آن روز چو می­رفت کسی/ داشتم آمدنش را باور/ من نمی­دانستم معنی هرگز را/ تو چرا بازنگشتی دیگر؟»

60. نیماییِ (نشسته ام به در نگاه می­کنم/ دریچه آه می­کشد/ تو از کدام راه می­رسی/ خیال دیدنت چه دلپذیر بود/ جوانی­ام در این امید پیر شد/ نیامدی و دیر شد)

61. نیماییِ آواز غم (در من کسی پیوسته می­گرید/ این من که از گهواره با من بود/ این من که با من/ تا گور همراه است/ دردی­ست چون خنجر/ یا خنجری چون درد/ همزاد خون در دل...) و سطرهای معروفِ «خاموشم اما/ دارم به آواز غم خود می­دهم گوش...»، «ای غم/ نمی­دانم/ روز رسیدن روزی گام که خواهد بود/ اما درین کابوس خون­آلود/ در پیچ و تاب این شب بن­بست/ بنگر چه جان­های گرامی رفته­ اند از دست/ دردی­ست چون خنجر/ یا خنجری چون درد/ این من که در من/ پیوسته می­گرید/ در من کسی آهسته می­گرید»

62. شعر نیمایی مرگ دیگر (مرگ در هر حالتی زیباست/ اما من/ دوست­تر دارم که چون از ره درآید مرگ/ در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش...)

63. نیماییِ (من نخواهم ایستاد روبه­روی تو/ جز برای بوسه دادن)

64. نیماییِ (یا حسین بن علی/ خون گرم تو هنوز/ از زمین می­جوشد/ هر کجا باغ گل سرخی هست/ آب از این چشمه خون می­نوشد/ کربلایی­ست دلم.)

اگر از مخاطبان شعر فارسی پرسیده شود که چند شعر از سایه به خاطر دارند، حتی ممکن است در مواجهۀ نخست با این پرسش، از پاسخگویی درمانند اما تنها کافی­ست چند نمونه از این اشعار را برایشان زمزمه کنید تا آه­کشان آنان را مشغول بازیابی حافظۀ خویش بیابید. این نکته، پیشتر مورد اشارۀ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نیز بوده است؛ چنانچه باری در مقدمۀ کتاب آینه در آینه (مجموعه اشعار سایه به انتخاب ایشان) نوشته  است: «...کمتر حافظۀ فرهیخته­ای است که شعری از روزگار ما به یاد داشته باشد و در میان ذخایرش نمونه­ ­هایی از شعر و غزل سایه نباشد. من این نکته را، در این لحظه، یکی از مهم­ترین نشانه ­های توفیق یک شاعر می ­شمارم.» و یک بار دیگر نیز در زمان حیات سایه، در یادداشتی با عنوان «در غربال کردن شعر قرن بیستم» چنین آورده است: «متجاوز از نیم قرن است که نسل­های پی­درپی عاشقان شعر فارسی حافظه­ هایشان را از شعر سایه سرشار کرده­اند و امروز اگر آماری از حافظه ­های فرهیختۀ شعردوست در سراسر قلمروی شعر فارسی گرفته شود هیچ یک از معاصران زنده نمی­تواند با شعر سایه رقابت کند. بسیاری از مصراع­های شعر او در حکم امثال سایره درآمده است و گاه گاه در زندگی بدان تمثّل می­شود. از همان حدود شصت سال پیش که در نوجوانی سرود:

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

                                                                 (سیاه مشق، ص53)

تا به امروز که غمگنانه با خویش زمزمه می­ کند:

یک دم نگاه کن که چه بر باد می ­دهی

چندین هزار امید بنی­آدم است این

                                                                     (سیاه مشق، ص 234)

بسیاری از این سخنان او حکم امثال سایره به خود گرفته ­اند.» (بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، یادنامه امیرهوشنگ ابتهاج، ص 22-21)

این موضوع، هنگامی حائز اهمیت خواهد بود که توجه شود اثرگذاری نهان و ضمنی، یکی از مهم­ترین کارکردهای آثار هنری و ادبی­ست که آفرینندگان این آثار و صاحبان قدرت با بهره ­گیری از آن می­توانند حافظۀ ادبی و در پی آن حافظۀ جمعی ملتی را شکل دهند؛ یعنی حافظه ­ای را که تبلور تاریخ، فرهنگ و تمناها و آرایشگر هویت یک جامعه است و از این روست که حفظ این حافظه ضرورت می­ یابد. افزون بر این، توجه به پیوستگی فرهنگ و تمدن ایران به گنجینۀ غنی شعر و ادبیات فارسی و زیان­بار بودن حذف این گنجینه، تا سر حد بی­هویتی، مرگ فرهنگی و بی­پشتوانه گشتن هرگونه توسعۀ احتمالی نیز این ضرورت را دوچندان می­کند. بدیهی ­ست که نظام سیاسی و جامعه ­ای بالغ، از عناصر هویتی خویش نهایت مراقبت را انجام می ­دهد و چه بسیارند جوامعی که حتی در این راستا دست به جعل یا سرقت فرهنگی می­زنند. در کشورهای هم­جوارمان، شاهدیم که چگونه مولوی و نظامی به مثابۀ بزرگ­ترین شاعران جهان پارسی­زبان، از سوی کشورهای نوپایی چون جمهوری آذربایجان و حتی ترکیه مصادره می‌شود بی آن که آنها بتوانند سطری و برگی از دفتر درخشان آنها را زمزمه و درک کنند.  

لطف و عنایت جامعۀ ایرانی به شعر پارسی، در طول تاریخ همیشگی بوده است. چنان که اگر کسی منکر این داعیه باشد هم خواه ناخواه این لطف را به ادبیات فارسی دارد. مزار شاعران نامی پارسی­گو در این بستر است که معبد عاشقان است و جاذبه­ ای گردشگری. در این فرهنگ است که از دانشگاهیان و اهالی اندیشه گرفته تا عامه، در سخنرانی­ها، یادداشت­ها و حتی واکنش­هایشان در شبکه ­ها اجتماعی، با بهانه یا بی بهانه، خواه محض فرهیخته­ نمایی و خواه به ابتنای حافظۀ ادبی خویش، به شعر یا موسیقیِ باکلام استناد می­ کنند. حال، دگر بار، درگذشت شاعری محبوب در سدۀ پانزدهم و عنایت عمومی به او در هر دو دورۀ حیات و مماتش، بر همگان روشن کرد که عشق و عنایت به برجستگان شعر پارسی، مختص گذشتگان نیست و مثل خون در رگ­های ایرانی جریان دارد.

آنچه تا کنون شرح داده شد؛ گزارشی از واقعیات بود و بس؛ اما با مرور آن، بر هر دغدغه ­مندِ وطن، واجب می­نماید که هشیار باشد و از جایگاه سایه و شعر او درحافظۀ ایرانی به مثابۀ عنصری هویتی پاسداری کند، به عمرافزاییِ آن بیندیشد و حتی محض برجسته­ سازی­اش گامی بردارد. گرچه طبع هنرپرور و هنردوست ایرانی، هماره محافظ سرمایه ­های تمدن­ سازش بوده است اما اگر روال این پاسداری­ها به نحوی شایسته انجام نپذیرد، باید آمادگی پذیرش تلاش ­های منفیِ نیروهای متخاصم درونی یا بیرونی باشیم که به هر دلیلی خواستار ضربه زدن به ریشه ­های ایرانند. از دیگر سو، روال بت­سازی از افراد خرد و کلان در ایران رو به ضعف نهاده و این پیش­آمد، تا حد بسیاری به لطف شبکه­ ها اجتماعی، جریان­ سازی ­ها، شبهه ­پراکنی ­ها و نقد و نکوهش ­های به حق یا ناحق صورت گرفته است. شبکه­ هایی که دست اهل و ناهل، خردمند و بی­خرد و نیکخواه و بدخواهند و از این رو می­ توانند هم ضربه­ گاه باشند و هم مجال نشو و نما. برای نمونه، شاهدیم که افرادی تحت تأثیر جریان ضدچپ، رویکرد خصمانه و غیرمنصفانه ­ای نسبت به نه تنها هنرمندان چپ ­اندیش بلکه آثار هنری­شان دارند. این در حالی­ست که دخالت دادن جدال اندیشه ­ای در مباحثی که به حافظۀ جمعی و تمدن­ ساز ضربه­ رسانند؛ خطرناک است و ناشی از ضعف تدبیر. چنانچه مخالفت­ورزی با حافظ و سعدی به بهانۀ ستیزه با رسم و رویه های سنتی و مذهبی ، زن­ ستیزی، شاهدبازی و... بی در نظر گرفتن بستر آفرینش، مطالعۀ دقیق آثار  و اعطای حق آزادی حقیقی به هنرمندان، بلاهت ­بار و خودکشی­وار است. روشن است که دریچۀ نقد و بررسی هرگز نباید مسدود گردد اما از دیگر سو نیز بدیهی ­ست که نقد و بررسی، پاسداشت یا طرد آثار هنری باید از نقد و بررسی، استقبال یا طرد رفتار و شخصیت خود هنرمند تفکیک شود. در غیر این صورت، نخستین و مهم­ترین بُعد ضربه ­پذیر، تمدن ایرانی خواهد بود که به هنر زنده و بالنده است.


نویسنده

سارا متقی

سارا متقی پژوهشگر مهمان مرکز پژوهش‌های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه می‌باشد. نامبرده دانش‌آموخته مقطع کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی در دانشگاه خوارزمی است. حوزه مطالعاتی وی شامل ادبیات سیاسی می‌باشد. این پژوهشگر، عضو پیوسته گروه مطالعات ادبیات سیاسی و متن‌های اساسی در باب خاورمیانه و عضو وابسته گروه مطالعات ایران و گروه بررسی هنر و سیاست در خاورمیانه می‌باشد.